چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

وداع

زهرا هم وداع گفت

آرام و صبور دیده بر هم می نهی

راهی که نمی باید میرفتی را رفتی

فراموش کردی اینان آدمخورهای آدم صفتن و تو کوچک برای اینهمه راه

 تو را خدا برای خود برد

 که دیگر رنگ دنیا نمیدهی

 تو پیروز شدی .....

تو

 زهرا

آری تو

چشم مخصوص تماشاست

 ولی دیده های بصیرتت را ندید هیچ انسانی ........

تو پیروز شدی

و ای کاش وداع نمیگفتی .......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 20:39  توسط زهرا  | 

دریغا نور را پیدا نکردیم

پرنده بال و پرهایت شکستند

عبورت را ز راه عشق بستند

چه بی فکرند خفاشان بزدل

که در پیکار با خورشید هستند

 

شبی رو جانب یکتا نکردیم

که دستی از دعا بالا نکردیم

فرو رفتیم در گرداب ظلمت

دریغا نور را پیدا نکردیم

 

 

همینجور که داشتم به آسفالت خیابون و خطهای سفید وسطش نگاه میکردم حواسم به بیابون و کوههای اطرافشم بود تو فکرعظمت خدا بودم که پیچیدیم تو جاده خاکی، توی یه منطقه ی دورافتاده

یه کوه بلند یه قله ی زیبا منو به سمت خودش می خوند انگار سنگهای داغ کوه انتظار تن خستمو میکشیدن تا نوازشم کنن

قله ی کوه خیلی زیبا بود یعنی اون زیارتگاه و رنگ سبزش بهش زیبایی خاصی داده بود

سر از پا نمیشناختم از رو کوه بالا رفتم آفتاب خیلی سوزان بود وقتی به زیارتگاه رسیدم عطر گل محمدی بهش رنگ و بوی دیگه ای داده بود

صدای کلاغا تو اون بیابون یه حس غریبی بهم میداد میله های سبز رو تو دستام فشار میدادم

انگار از زندون این آدما خسته بودم ، از رقصیدنم رو هر سازی خسته بودم ، خسته بودم از بس فریاد زدم و کسی صدامو نشنید....

حالا اینجا قلبم و معبودم می نواختند و من می رقصیدم

رقص عشق میکردم و لذت می بردم

دلم می خواست همیشه اینجا می موندم ، دوست داشتم دامن های چیندار می پوشیدمو تو سبزی ده کنار این کوه زیارت زندگی میکردم و از دنیای ماشینی و کامپیوتری خداحافظی میکردم ولی انگار کسی تو ازدحام آدمهای ماشینی منو صدا میزنه و انگار میخواد راهمو یادآوری کنه ،میخواد یادم بندازه که باید برم

                       باید برم

                            باید برگردم

من مال اینجا و زیباییهاش نیستم

آرامش اینجا با ذهن آشفته و شلوغ من سازگاری نداره

آسمون صاف اینجا با آسمون کدر دلم همخونی نداره

 

ترجیج میدم تو راه برگشت دیگه به جاده و بیابون و کوه ها خیره نشم چشمامو می بندم و دم در خونه که رسیدیم  بازش میکنم

اینم یه خاطره بود از زندگی دختری از جنس کوه.....  
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 16:34  توسط زهرا  | 

کبوتر دل در هواته...

آسمون بارون شده وای

آب دریا خون شده وای

خدا هم گریون شده وای

 

               *******

 

دوست دارم صدات کنم

تو هم منو صدا کنی

من تورو نگاه کنم

تو هم منو نگاه کنی

قربون کبوترای حرمت

قربون این همه لطف و کرمت

پر و بال کفترات  سایبونه دل منه

از ازل مهر رضا در آب و در گل منه

تو سرت شلوغه و زیر دستایا فراوونن

جای دوری نمیره اگه به من نگاه کنی

 

              *******

 

امروز رو به همه ی بیداران و شیعیان پاک دل تسلیت میگم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 12:24  توسط زهرا  | 

حق زندگی ......

ای کاش خوابها و کابوسهای وحشتناک دستهای پلیدشونو از سر بی گناه منه رنجدیده بر می داشتند

می خواهم زندگی کنم

می خواهم به وسعت زندگی کردن دوست بدارم

می خواهم مثل تمام انسانها حق زندگی کردن ، عشق ورزیدن و درک نسیم را داشته باشم

می خواهم باد مرا هم نوازش کند

خسته ام از این زندان تنگ و تاریک وجودم

می خواهم بدانم مبارزه با خود کردم یا با دشمن عقاید خود

این روزها مسیر افکارم به کدام جاده رفته

روی کدام ریل اندیشه ام در حرکت است و به کجا میرود

می دانم آخرش در خود خواهم شکست هر چند در اندیشه ی شکستن دشمن خود هستم

بگذارید عبور کنم از جاده ی خاطره ها در گذشته ها بی شک خواهم یافت چیزی که حال به دنبالش هستم

....................................

....................................

....................................

....................................

نه

این جاده به بن بستی می خورد که پر از تردید و ابهام است

ویا شاید کارت سوختم تمام شده و باید پیاده بروم میروم گرچه آفتاب اندیشه ام سوزان است و تن خسته ام را می سوزاند ولی پیاده دردشت داغ گذشته خواهم رفت و پیدایش میکنم

....................................

....................................

....................................

....................................

نه

دیگر خسته ام

پاهایم تاول زده

چشمهایم سویی ندارد

دیگر نای رفتن ندارم

شبهای خاطره ها یم تاریک است باید تا شب نشده و تاریکی این بیابان را نپوشانده برگردم

وشاید این اولین شکستم باشد

هر وقت حرف از شکست میزنم یاد پیرمردی می افتم که بیشتر شبها به خوابم می آید وهمیشه  وقتی می آید که در اوج ترسم و با آمدنش بیدارمیشوم گویی کنارم نشسته و عرقهای روی پیشانیم را پاک میکند و مانع فریادهایم میشود گویی می داند مادرم شرط گذاشته که اگر باز از این کابوسها دیدم دیگر نگذارد به راهم ادامه دهم آری گویی این پیرمرد مرا تشویق میکنم و همین مرا  امید میدهد

پیرمرد تنها امیدم تویی نکند روزی خواب بروم و نیایی

باشد قبول دیگر نمی گویم شکست می خورم

من تلاشم را میکنم

دیگر شکوه نمی کنم

دیگر نمی گویم چرا من باید بجنگم قول میدهم دیگر شکوه نکنم

اگرمعبودم خواسته منه بی لیاقت بین تمام این انسانها مبارز باشم مبارزه خواهم کرد

من نجاتشان می دهم.......

 

واما یه ترانه از داریوش که اینروزا خیلی گوش میکنم البته یه کمشو حذف کردم

انگار با هم غریبه ایم

خوبیه ما دشمنیه

دشنمو تا می فهمیدی

اومدنی رفتنیه

تقصیر این قصه ها بود

تقصیر این دشمنا بود

اونا اگه شب نبودن

سپیده امروز با ما بود

کسی حرف منو انگار نمی فهمه

مرده ، زنده ، خواب و بیدار نمی فهمه

کسی تنهاییمو از من نمی دزده

درد ما رو در و دیوار نمی فهمه

واسه ی تنهاییه خودم دلم میسوزه

قلب امروزیه من خالی تر از دیروزه

سقوط من در خودمه

سقوط من مثل منه

مرگ روزای بچگی

 از روز به شب رسیدنه

دشمنیا مصیبته

سقوط من مصیبته

مرگ صدا مصیبته

مصیبته حقیقته

حقیقته حقیقته

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 16:4  توسط زهرا  | 

ای آدمهای نامرد !.....

دلم واسه خونه مامان بزرگ و اون روزای بچگی تنگ شده

چی می فهمیدم زندگی چیه

ای کاش همیشه تو اون روزا می موندم

آرامش اون روزا آرزوی الان منه

حس میکنم زیادی خودمو درگیر مسائل پیچیده ی اطرافم کردم

خیلی خستم........

تحقیر شدن خیلی سخته .......

نمی دونم چرا هر ثوابی میکنم کباب میشه

آدما خیلی نامردید.....خیلی ......

دیگه منم میشم مثل اون مردی که فانوس داره ولی شما رو تو تاریکی جا میزاره

میشم مثل اون کولی  فالگیری که گولتون میزنه و کاسبی میکنه

خدمت کردن به شما و خوشحال کردن شما بی فایده ست آخرش یه تهمت گنده به آدم میزنید و

زیر پاتون لهش میکنید

شما ها چی می فهمید وجدان و احساس چیه

آره اونقدر دنبال هرزگی برید تا ببینم آخرش چی میشه

شماها شستشوی مغزی شدید

حیفه من که می خوام دین قشنگمو به شماهایی که پنبه تو گوشتونه تبلیغ کنم

آخه مگه میشه فرقه های مسخره ی شما رو با اسلام مقایسه کرد

دیگه خسته شدم....

بریدم.....

یه جملاتی رو همین روزا رو یه کاغذ نوشتم می نویسمش چکیده ی ذهن خودمه....

گرچه دیگه هیچی مهم نیست......

آدمکی می پرسد

با نگاه نگران

توی بلوار رفاقت

که چرایی خسته؟

که چرایی نگران؟

که چرایی غمگین؟

ومن غم دیده

با نگاهی خسته

رو بسوی آدمک می گویم

که نمی خواهم دوست

که نمی خواهم یار

بگذر و ساده برو

به امید منه من چشم ندوز

که منم خسته زتن

خسته از تحقیر شدن

از کنار منه من ساده برو....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:13  توسط زهرا  | 

منتظرم باش...

خواهم آمد روزی

با یک دسته گل سرخ

کوچه های صفا را

در محله محبت

قدم خواهم زد

وجلوی هر خانه گلی خواهم کاشت

در باغ آسمان

سبدی ارغوانی رنگ را

در زیر درخت خورشید

از شکوفه های طلائی سرشار خواهم کرد

خواهم آمد روزی

در بازارچه سرپوشیده گنبدی

با جاروی طراوت

قدم خواهم زد

تا غبار رخوت را از تنش بزدایم

من

برای سقاخانه خاموش بازارچه

یک دامن روشنی

یک عالم شمع می آورم

خواهم آمد روزی..............
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 22:36  توسط زهرا  | 

آینه

لعنت بر من

منی که بر باد رفتن عزیزانم رو دیدم و کاری نکردم

لعنت به منی که در اندیشه ی تحقیر نکردن خودم بودم

و جلوی اندیشه ی غلط عزیزانم رو نگرفتم

 

آی زندگی یه سوالی ازت دارم

آیا این همون منم که تو آینه ام ؟همون زهرا ؟ همون؟

 

.........................

 

چی شد پس چرا جوابمو نمیدی

 زندگی با توام تو خود تو

نه سوال منو با سوال جواب نده

 بگو اینی که تو آینه ست منم؟

چرا جواب نمیدی

..............

..............

..............

 

آهان

 

یادم نبود تو همه ی سوالا رو با امتحان و سنجش جواب میدی

تو راحت چیزی به من نمی دی

آره

من یادم نبود بازم اشتباه از من بود

من خودم جواب میدم

 خود خودم

............

............

............

 

نه این من نیستم

من خودمو گم کردم

نه این نیستم

 

اونوقتی که انسانیت اطرافیانمو می  دزدیدن

اونوقتی که دستای عزیزترین کسام حرمتها رو می شکستن

اونوقتی که من دیدم و نادیده گرفتم

اونوقتی که من گفته ها رو ناگفته گذاشتم

 

 

نه من نبودم

اون انسان و این انسان من نیستم

آینه رو شکستم

باید زودتر از اینا می شکستمش

حالا منم

من

خود من

منی که نمی زاره دیگه اون من قبلی باشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 20:9  توسط زهرا  | 

خانه من ...

سالهاست خانه ای می سازم

روی وارستگی دریاها

تکیه بر دامن کوه

سر راه وزش باد بهار

سالهاست خانه ای می سازم

روی احساس گیاه

پای دیوار بلورین بهشت 

سالهاست خانه ای می سازم

روی شادابی ایمان

وبه رنگ گل سرخ

زیر باران ستاره

و به پهنای جهان

 سالهاست خانه ای می سازم

خاکش از باغ امید

آبش از شبنم گل ، نم نم ابر

لب یک رود پر آب

که بود خانه سیال هزاران ماهی

سالهاست خانه ای می سازم

روی آگاهی آب

بر سر موج بلند

در دل پر تپش طوفانها

سالهاست خانه ای می سازم

که پر از موسیقی ست

و در آن راه ندارد

زشتی و تاریکی

یا سرابی ز فریب

یا که تزویر و ریا

سالهاست خانه ای می سازم

که مه و اختر و مهر چلچراغند در آن

و در انبوه چراغانی ها

یک سپیدار بلندیست

که آویخته ام

بر سر شاخه او یک فانوس

که گل عشق در آن میسوزد 

سالهاست خانه ای می سازم

که به روی در و دیوار بلورش

پیچک عاطفه و عشق و محبت

گل شادی و شعف می روید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 20:15  توسط زهرا  | 

شاکی

کاش میشد فریاد زد هنگامی  که نیست او که باید باشد...

کله سحر با لگدهای پدر نامردش از خواب بیدار میشه کارتون کاغذیشو بر میداره و میره سمت بازار دنبال هر کس و ناکسی می دوه و التماس میکنه تا از برگه های دعا و آدامسای خشکش بخرن

شما رو نمی دونم ولی دل من یکی کباب میشه وقتی به بچگی و سن و سالش نگاه میکنم وقتی به دستای کوچولوش نگاه میکنم  وقتی به آهنگ صداش فکر میکنم به صدایی که به جای مامان مامان گفتن بخر بخر میگه تا حالا به چشماش خیره شدی وقتی داره التماست میکنه انگار همه آرزوهاش یه لحظه مث یه سریال میاد جلوش دیدی وقتی بهش میگی نمی خوام چه جور این سریالو تموم میکنه و وقتی ازش چیزی می خری چه جور بالا پایین می پره

من به جای اون شاکی ام   

شاکی ازاین زمونه چرا مثل بچه های هم سنش نباشه

 چرا به جای کوله مدرسه رو شونه هاش  یه کیسه کثیفی که توش واکس کفش گذاشته جا به جا کنه و دربه در دنبال کفش مردم باشه چرا خم بشه و کفش منو ما رو تمیز کنه

این بچه و بچگیش قربانی چی شدن؟  مگه یه بچه می تونه بدون محبت بزرگ بشه چرا این بچه حتی گریه هاشو هم کسی نباید ببینه گناهش چیه ؟  کی مسئول بدبختی هاشه ؟ کی می خواد واسه دل پاک و تنهاش مرهمی بیاره ؟

چرا جواب هیچ کدوم از سوالای منو ندارید 

لعنت بر پدرو مادری که مسئول بدبختی این بچه ونابودی دنیای قشنگشن

نه کودک نازنین نه دنبال ما آدما نیا حق تو این نیست

 زندگی کن

 بلاخره یه روزی مرهمی واسه دل زخمی ت میارم

 منتظرم باش ...  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:37  توسط زهرا  | 

من می تونم...

خدایا من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری

من چون تویی دارم و تو چون خود نداری....

سلام سلام

دیشب نشستم واسه آینده ام یه نقشه های توپی کشیدم

فقط واسه رسیدن بهشون یه کم دوندگی لازمه ولی می خوام به هدفم برسم من تصمیم گرفتم

دیگه منتظر نباشم یکی کمکم کنه می خوام دیگه از کسی کمک نخوام حتی از بابا و

 مامانم

می خوام خودم رو پیدا کنم من می تونم

به قول دوستی که میگه آدم باید همه رو درک کنه و هیچ وقت از حرفی و کسی ناراحت نشه

من می خوام همه ی آدمای اطرافمو درک کنم

من می تونم....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 0:4  توسط زهرا  | 

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر برم...

بگذارید و بگذرید

ببینید و دل مبندید

چشم بیاندازید و دل مبازید

که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت

این شعر همیشه برام تکراری بود ولی امروز خیلی بهش فکر کردم شما هم بهش فکر کنید پشیمون نمیشید

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 16:12  توسط زهرا  | 

ای روزگار نامرد...

تپشهای دل بی تاب و غمگینم

رهی بی راهه راپیمود

که پایانش شبی تلخ و پر از غوغای غم بود

 وشاید...

 وشاید نقش تقدیرم چنین بود...

نمی دونم چرا اینروزا احساس می کنم همه یه خنجری پشتشون قایم کردن و منتظرن تا من غافل بشمو با ضربه هاش همه بدنمو خون آلود کنند همه با حرفاشون به ما یه خنجری می زنن و میرن ولی این رسمش نیست ...

                           رسمش نیست...

این روزای سوگواری رو به همه ی حسینی ها تسلیت می گم...

یا حسین...   

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 0:50  توسط زهرا  | 

سخته...

چقدر سخته...

آدم بین بودن و نبودن بخواد نبودن رو قبول کنه

بین رفتن و موندن مجبور باشه بره

 چقدر سخته...

آدم خودشو اونقدر حقیر و کوچیک ببینه که جرات نکنه به کسی بگه دردش چیه

نتونه فریاد بزنه که همه بفهمن دیگه اونی که بوده نیست

چقدر سخته...

آدم نتونه تو عزاداری حسین واسه غمش واسه رقیه و فاطمه اشک بریزه

چقدر سخته...

یه کابوس مدتها ولت نکنه  کابوس دختری که تو دریا داره غرق میشه و هیچ کس قایق نجاتی براش نداره

چقدر سخته ...

همه بهت بگن عوض شدی چرا اینجوری شدی  چی شده و... و... و...

خیلی سخته...

خیلی و چه تحملی دارم من که همه این سختی ها رو به جون خریدم...

 

خدای مهربونم...

 تو عالم تنها تویی که واسه همه سختی ها جواب داری

 من خیلی وقته خودمو به تو سپردم

نوکرتم خداجونم  
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 2:14  توسط زهرا  | 

یا حسین

دلم گرفته

 خیلی گرفته

 واسه حسین

واسه مادر حسین

واسه عباس علمدار حسین

 دلم گرفته

ای کاش بودم اونوقتی که کوفیان خنجر به قلبش می زدن

ای کاش من به جای اون شکنجه میشدم

 ای خدا منه بی لیاقت و بی ظرفیت رو نگه داشتی اونوقت حسینی که می تونست یه دنیا رو تغییر بده و

 شفای همه دلا بشه رو بردی پیش خودت ؟

همه وجودم فدای حسینت  ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 21:27  توسط زهرا  | 

عاشق واقعی

امروز روز اول محرمه .....

هر جا میرم صدای حسین حسین گفتن ها ... با هر کی حرف می زنم میگه یا حسین ...

واقعا تا حالا فکر کردی حسین به خاطر عشقش چه کرد ؟...

عاشق کیه ؟ همه دخترا و پسرا دل میدن و دل میگیرن و با یه نگاه عاشق میشن و دل می بازن ولی خداییش عاشقن ؟

نه اشتباه نکنید عاشق حسینی بود که بخاطر عشقش جونشو فدا کرد .... 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:15  توسط زهرا  | 

چرا؟........چراااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟

آخه چرا ؟

چرا دین و اعتقاد آدمو زیر سوال می برن؟

 چرا با احساس آدم بازی می کنن؟

نه .....نه .... خانمای محترم کسی با شما بازی نمی کنه !تا خودتون نخواید کسی مثل عروسک باهاتون بازی نمی کنه  !می فهمید ؟؟؟؟

آخه چرا یه زن حرمتها رو می شکنه ؟

چرا نداری و بدبختی رو بهونه می کنه تا به هوسهاش جواب بده؟

چرا از راه خلاف شرع کسب درآمد می کنه؟

 چه لذتی داره آخه پا رو دین و قرآن گذاشتن؟ فاطمه (س) و حرمتش رو شکستن چه لذتی داره ؟

مگه غیر از اینه که آخرتی هم هست ؟

بخدا و خداوندیش هست ......

چرا چرا اگه نداری اگه بدبختی یه کار دیگه نمی کنی ؟

چرا گناه ؟

چرا گناه به این بزرگی؟

چرا؟ آخه چرا؟

دوستان ببخشید خیلی پر بودم داشتم منفجر میشدم

ای کاش هیچ خیانتکاری نمی تونست واسه کارهای زشتش دلیل بیاره

 خدایا کمکم کن همیشه همه رو کمک کنم کمک کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 15:29  توسط زهرا  | 

فاصله ها.........

از مشکی چشمان شما یک دو دهن فاصله دارم

                                           از مردمک چشم سیاهت سه برابر گله دارم

یک دست میان و من و دستان شما فاصله افتاد

                                            آنقدر هواخواه توام با منه من مسئله دارم

عمریست به دنبال دلم می روم و خسته ی عشقم

                                          آنگونه که از فرق سرم تا نوک پا آبله دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 21:58  توسط زهرا  | 

تا حالا شده از صبح که از خونه میای بیرون به همه چیز و همه جا و همه کس نگاه کنی شده به همه ی اتفاقای کوچیک و بزرگ توجه کنی ؟!.............

من امروز بر خلاف هر روز ربع ساعت به آسمون خیره شدم

امروز به کلمه سلام فکر کردم

امروز به ترانه بچه کوچولویی که داشت شعر کتاب فارسی شو می خوند گوش کردم

امروز به مامان بزرگم که خیلی ازم دوره زنگ زدم و بهش گفتم دلم براش تنگ شده

امروز به همه ی آدما تو مسیر رفت و آمدم نگاه کردم و تو نگاه هر کسی یه چیزی رو دیدم

امروز احساسمو مقدس شمردم

من امروز واقعا زندگی کردم....................

دوست دارم خداجونم  

                               عاشقتم مهربونم      

                                                        قد تمومه آسمون ممنونتم 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 14:26  توسط زهرا  | 

از عذاب جاده خسته

نرسیده و رسیده

آهی از سر رسیدن

نکشیده و کشیده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 13:41  توسط زهرا  | 

شکستن دل

شکستن دل خیلی راحته خیلی ......................

وقتی همو از چپ و راست دلتو می شکنن خیلی سخته خیلی..............................

ما که واسه خودمون خدایی داریم که اگه یکی دلمونو شکست کمرشو بشکنه بدبخت اونی که دل می شکونه و یادش میره خدای ما چقد بزرگه .................................

دلم گرفته ..............

                             امروز بدجوری کلافه بودم همه یه جوری حالمو گرفتن .................

عید همتون مبارک...................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                                             

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 20:42  توسط زهرا  | 

خط انتها....

بارانی اش سپید و کلاهش سیاه بود

 مردی که در تمام جهان بی پناه بود

 با یک تفنگ چوبی و یک تاج کاغذی

مردی که در اتاق خودش پادشاه بود

تنها برای فتح کسانی که دوست داشت

امواج واژه پشت سرش چون سپاه بود

 دیشب برای دفع اول ورق نخورد

 تقویم عمر او که پر از سال و ماه بود

دیشب به کافه های قدیمی سری نزد

دیشب لباس آبی او راه راه بود

 با اینکه او به قتل زنی اعتراف کرد

 پیچیده توی شهر که او بی گناه بود.......

دوستان سلام یه مدت نبودم ولی حالا که اومدم یه جمله قشنگ می نویسم

هر کی هستی، از هر دیاری، باهر عقیده ای که داری بهش فکر کن ...

«فرزند آدم به چه می نازد آغازش نطفه ای بود و پایانش مردار نمی تواند خود را روزی دهد و مرگ را از خود براند»

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 17:27  توسط زهرا  | 

غریبی

سلام سلام

من اومدم بهتر از کنکور چیزی نگم که بد جوری گند زدم

از آقای اسدی هم تشکر می کنم ولی من نمی خوام پر طرفدار باشم می خوام ساده باشم وبلاگ ساده

زندگی ساده  خاطره های ساده و زیبا

می دونید دلم می خواد یه بیابون باشه ومن تنهای تنها اونوقت داد بکشم اونقدر که  خالی خالی بشم

راستش رفته بودم امامزاده وقتی سر قبر اون سه تا شهید گمنام وایساده بودم به این فکر می کردم که

 اینا هم مثل من غریب هستند  غریبی خیلی تلخه خیلی ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 19:39  توسط زهرا  | 

کجاست اون دل گنجشکی...

 

بچه ای با دل گنجشکیش واسه مردن

گنجشکش گریه می کرد

اونو با دستای کوچولو

                               تو باغچه خونه خاک کرده و سر قبر پرنده غریبش نشسته

                         حالا اون بچه کوچولو یه آدم بزرگ شده

باکلاسُ خوش تیپ ُ باکمالات

                حالا اون مهربون شده مثل سنگ

                         که خیلی راحت دلای کنجشکی رو می شکنه و خاک می کنه

                                             و خیلی زود یادش میره اشکی به خاطرش ریخته شده

کودکی کجا و بزرگی کجا...

 چه بلایی سرت اورد روزگار...

 

دوستای عزیزم سلام من این روزا درگیر درسا هستم

والا همش اپ می کردم

 حالا صبر کنید کنکورم تموم بشه همچین می رسم خدمتتون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:3  توسط زهرا  | 

تنها

به یاد تنهایی هایم سکوتی میکنم سنگینتر از فریاد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:22  توسط زهرا  | 

« تقدیم به محبوبه»

آخرین نامه........

 آخرین نامه توراخواندم

اشک حسرت زدیده افشاندم

باهزارآرزوی رفته برباد

خیره برنامه ساعتی ماندم

چون دل خود فشردمش درمشت

 بازبگشودم وزنوخواندم

 سرنهادم به روی پاودمی

پلک راروی دیده خواباندم

 اسب اندیشه رابه دشت خیال

 تابه آن دوردستها راندم

معنی تلخ عشق یکسورا

با تاًمل به خویش فهماندم

 لحظه ای بود لحظه تصمیم

 که چوابربهارگریاندم

 بوی دست توداشت آن نامه

 بوش کردم به سینه چسباندم

پس نهادم به زیرپا دل را

نامه را پاره کرده سوزاندم

 

به روی پنجره بر گرد شیشه نوشتم: دوستت دارم همیشه

نوشتی: عشق! ازآن سونوشتم:

به جانم همچوخاری کرده ریشه ***

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:10  توسط زهرا  | 

این روزا همه از هم فاصله دارند خیلی سخت میشه اوتا دوست واقعی پیدا کرد همه به هم دروغ می گن آی آدما بخدا این رسمش نیست بابا دنیا دو روزه چرا اینقد نامردی میکنید چرا همدیگه رو سر کار میزارید انصاف هم خوب چیزیه *** بر روی نرده نوشته اند شکوفه ها را نباید چید ولی باد که خواندن نمی داند
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 5:36  توسط زهرا  | 

خستگی ها

وقتی از همه دنیا سیری چیکار می کنی دلم می خواد امروز ۵ مرداد بود وای چه حالی می داد

 آخه ۵مرداد کنکور دادمو خلاص

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 8:29  توسط زهرا  | 

پایان انتظار

آره داره تموم می شه بابام داره میاد

دو تا دیگه امتحان بیشتر ندارم دلم داره واسش پر میزنه

خلاصه این روزا گرچه ذهنم خیلی شلوغه و لی اومدن بابام همه این روزای بدو از یادم میبره

من هنوزم دنبال آرمانهام هستم گرچه سخته ولی تلاشمو میکنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:26  توسط زهرا  | 

دایی جونم این هدیه به رسم عشق تقدیم تو باد

با تموم فاصله ها عاشقانه دوست دارم و به یاد مهربونی هات هستم

هیچگاه فاصله ها حریف خاطره ها نیستند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:26  توسط زهرا  | 

نیلوفر جان از اینکه نظر دادی ممنونم وخوشحالم که درکم میکنی

پاگذاشتی روی قلبم تو تموم آرزوهام

اما با این همه غصه من هنوزم تو رو میخوام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:23  توسط زهرا  |